شهاب الدين احمد سمعانى
3
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
گشت ، ماه اصطبارش در محاق شد ، پس آنگه آن درويش همّت در بست تا 9 مقصود خويش از پيش برگرفت . او را گفتند : با دوستان اين كنند كه تو كردى ؟ گفت : و من هو حتّى يتعرّض لقلبى . او كه باشد كه پيرامن سرا پردهء دل ما گردد . و گفتهء ايشان است : لا يستحقّ ان يلتفت اليه القلوب الّا هو . هيچكس خود استحقاق آن ندارد كه دل به وى آويخته شود مگر او . و هم ايشان گفتهاند : اول كارى كه بر تو حمله آورد ، بنگر تا دلت را قبله چيست ؟ خلق است يا حقّ . آنچه قبلهء دل تست در اول صولت و صدمت كار معبود تست ، زيرا كه مقصود و مشهود تست 10 . و على الحقيقة اين « هو » خاصترين همهء نامهاست 11 . هو يك حرف است و آن « ها » ست ، و اين « واو » براى قرار نفس راست . و دليل بر آن كه يك حرف است كه چون تثنيه كنى « هما » گويى ، نه « هوما » . پس اين نام فردى است دليل بر فردى . / a 1 / اى جوامرد 12 ؛ همه اسامى و صفات كه رود از سر زفان رود 13 مگر هو ، كه از ميان جان رود . اسمى است كه زفان را با او كار نيست ، هر اسم كه بر زفان برانى ، لب بجنبانى ، امّا هو كلمهاى است كه زفان و لب را 14 - كه وكيل و در وان دلاند 15 - با او كار نيست ، از سر زفان 16 برنيايد ، از ميان جان و قعر دل و صميم سينه برآيد . هو بايد كه از قعر دل مترقى گردد به نفس پاك ، از نفس پاك ، از دل پاك ، از سرّ پاك ، از ضمير پاك ، از باطن پاك كرده قصد درگاه پاك كند ، گذران و روان و برّان ، چون برق خاطف و ريح عاصف ، نه چيزى به او درآويخته ، نه او به چيزى درآويخته 17 . اختلاف نسخهها